![]() |
![]() |
|
|
همیشه قبل بازی دلشوره دارم همش فکر میکنم میبازم اون هم خیلی بد!!!!!
حتی اگه خیلی تمرین هم داشته باشم ! اما این بار یه کم به خودم امید دادم گفتم میتونم ببرم ،حتما میبرم بازی هامو! صبح روز مسابقه قبل از همه من در مکان مسابقه حاضر بودم ساعت ۹ مسابقه شروع شد نشستم پشت میز و با اعتماد به نفس کامل بازی کردم (ای ۴) و اون(سی ۵) بازی رفت تو شاخه سیسیلی بعد من فکر کردم گفتم چه کار کنم از این شاخه خارج شم یه خورده هم تو دلم دعا کردم اما در نهایت با یه اشتباه و حواس پرتی وزیرم رفت واسه خودش اما با داشتن مربی خوب و اعتماد به نفس کامل و مثبت اندیشی به خودم گفتم این اولین و اخرین باخت و از اون به بعد ۴ تا بازی بعد و بردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:21 توسط باران |
|
|
امروز صبح برای کاری از خونه رفتم بیرون تو ماشین یکی با مادرش کنارم نشسته بود!
کی بود! شروع کرد به حرف زدن ،گفت مامان یادت هست وقتی بچه بودم من هم شال گردن داشتم ،کیف زیبا و عروسک پشمالو بابام واسم میخرید! مادر: بله یادم که بابات برای تو میخرید. من فقط گوش دادم به حرفاشون و خندیدم آخه اون یه نفر یه بچه ۳ ساله بود فکر میکرد بزرگ
وای وقتی داشتم دنبال عکس میگشتم کلی عکس بچه ناز دیدم اینقدر قربونشون رفتم گفتم اینجا بزارم شماهام یه کم فدا بشید:-)))))))))))
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:45 توسط باران |
|
|
گفتی برو وبلاگمو بخون، گفتم چشب :-)
گفتم سمیه جونم از چی بنویسم کمکم کن:-( گفتی:somayeh : be man rabti nadare من هم دست از پا دراز تر اومدم فکر کردم گفتم مینویسم عقلم به اندازه تو کمکم میکنه من اگه یه شنل داشتم ،چه کار میکردم! آهان میرفتم سوال های کنکور کارشنا سی ارشد و می گرفتم از خزانه سوالات :-) تا ارشد قبول شم کارمند هم نیستم که منتظر گرفتن پول باشم از رئیسم:-())))))))) حالا هر کی خواست نهضت و ادامه بده:-)))))))) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:20 توسط باران |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:14 توسط باران |
|
|
یک ، دو ،سه
همه به صف! اینجا کجاست؟ پادگان نظامی! نه اینجا خونه من که تنهام دارم فکر میکنم به میثم جونم که رفته سربازی:-( ناهار چی میخوره ،شام چی،صبحانه؟ وای دلم تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:59 توسط باران |
|
|
چرا همیشه غمگینم !!!!!خدایا کمکم کن تا شاد شم تا بتونم با غم ها مبارزه کنم وقتی به غم های دوستام نگاه می کنم می گم من غمی ندارم باید شاکر باشم اما وقتی تنها میشم نمی تونم غم هامو تو خودم حل کنم ، خدایا کمکم کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:3 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|